خرید بک لینک

کد مطلب 3669- ۱۸ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۳:۱۴

دانشگاه آزاد اسلامی لامرد میزبان دو کبوتر حسینی؛

لحظه هایی که باید گریست...

و اینک، لحظه ای که شهرم دوباره میزبان دو کبوتر برگشته از معراج شد و یکی از بزرگترین مراکز علمی، محل تدفین آنان شد تا جوانان شهرم پای مکتب و عشق و دلدادگی اینان، راه و رسم خدمت به کشورشان را بیاموزند و هرگاه در سربالایی علم و دانش و فناوری، خستگی امان شان را برید، مردان دیروز انقلاب و معراجیان امروز، انگیزه ای باشند برای راست قامتی آنان.

لامـــــرود - خوشا به حال بنده ای گمنام که خدا او را بشناسد و مردم او را نشناسند. روز هایی هست در زندگی که شبیه ندارد ، مثل عاشورا ؛ روزی که انسان های سرزمین ما جور دیگر می شوند .

لب می گزند زنان پی لبخندی ، پیران آهسته جوانان را به آرامش می خوانند و روزی است که همه درگیر آن هستند .. مقدس است ، بزرگ است ، به اعتقادات مردم بند است .

امروز البته چنین بود ، امروز در ایام حزن و غم و اندوه شهادت مادری مهربان، مبدل گشته بود به عاشورایی دیگر و همه با تمام وجود این حس غیر قابل وصف را حس کردند، زن و مرد ، پیر و جوان و همه و همه .. آمده بودند تا دو مرد آسمانی میهمان شهرشان را بدرقه کنند ، آمده بودند تا این مسافران تنها نباشند .. آمده بودند تا بگویند هنوز می شود به هزار و یک نگفته، امید داشت .

من اما مانده ام هجمه ایی از افکاری که خیره به این قدرشناسی مرا با خود برد .. امروز دوستی می گفت براستی که اینان خوش نامان تاریخ هستند و ما گمنامیم و از این گمنامی اینان را شهید گمنام می نامیم، کاش می دانستیم که تنها نام نیک ما خواهد ماند و بس .. کاش این همه دل ها را به درد نمی آوردیم از آن چیز که باور درست خود می دانیم .

ميدانم که هنوز در راه خدا به جهاد خود ادامه مي دهيد و ميدانم که شما زنده ايد و اين ما هستيم که مرده ايم و در دنياي ماديات غرق شده ايم .

هنوز تصوير شماست که بر لوح دلها حک شده و مايه دلگرمي ، اميد و نيروي جهادگران خدا جو ، عاشقان ولايت ، عدالت پيشگان راه هدايت ، و خدمتگزاران اين ملت مي باشد.

بزرگي مي گفت شهدا مانند شيشه عطري مي مانند که با شکستن قفس و عروج ، عطرشان فضاي هستي را پر مي نمايد و آنگاه همگان به گوهر وجودشان و زيبائي راهشان پي خواهند برد .

با همه شجاعت و رشادت و دلاوري ؛ تواضع و فروتني تنها بخشي از صفات والاي شماست .

دلم قرص شد؛ وقتی نوجوانان و جوانان شهرم را دیدم که به رسم ادب و قدرشناسی و همچنین به نمایش گذاشتن میهمان نوازی جنوبی ها، از ساعت ها قبل مسیر تشییع و هرآنچه برای این مراسم باشکوه لازم بود را آماده کرده بودند، دلم قرص شد که بچه های انقلاب، خوب راه مردان انقلاب را یاد گرفتند.

آسمان از حضور پرنده های مهاجر سرشار است! دوباره، دسته ای دیگر، از زمین کوچیدند. یک گروه از پرنده های مهاجر، روی شانه های شهر، تا بهشت بدرقه می شوند!

روی تابوت ها اسمی ننوشته است؛ باز هم شهدای گمنام! تابوت ها همه شبیه همند.شهرت این شهدا، گمنام بودنشان است. شهرت این شهدا، غریب بودنشان است.انگار دوست ندارند، کسی آنها را بشناسد.انگار می خواهند گمنامِ گمنامِ گمنام، به سمت خدا بروند! قافله ای کوچک، امّا خوشبخت، با عطر صلوات و اسپند، آرام آرام پر می کشند!

و باز هم نگاه مادر، بارانی می شود؛ می بارد و می بارد، هر بار که از این قافله ها، به شهر می آیند، نگاهِ مادر بارانی می شود، حال و هوای دِلِ مادر بارانی می شود، و اصلاً خود مادر، باران می شود و آرام آرام می بارد!

مردم، دل هایشان را به تابوت ها گره می زنند. مردم، دل هایشان را به پرنده های مهاجر می سپارند. بعضی ها آرام آرام زمزمه می کنند. پدری سراغ تنها پسر گمشده اش را می گیرد! دختری کوچک، از بابایش می پرسد و مادری ... .

و پرنده های مهاجر با بال های زخمی ، از بلندای شانه های شهر، تا بهشت پر می کشند.

و اینک، لحظه ای که شهرم دوباره میزبان دو کبوتر برگشته از معراج شد و یکی از بزرگترین مراکز علمی، محل تدفین آنان شد تا جوانان شهرم پای مکتب و عشق و دلدادگی اینان، راه و رسم خدمت به کشورشان را بیاموزند و هرگاه در سربالایی علم و دانش و فناوری، خستگی امان شان را برید، مردان دیروز انقلاب و معراجیان امروز، انگیزه ای باشند برای راست قامتی آنان.

براستی که باید بگویم؛ خوش آمدید ای راست قامتان تاریخ، باشد که میزبانی شایسته، برای شما باشیم...

- - , .

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 13:28

صفحه بندی